دانشنامه ابولولو - ابولؤلؤ ( پیروز نهاوندی)

هیچ توهینی پذیرفته نیست. احترام به عقاید دینی انسانها، اولین آموزه ی «کوروش کبیر» (ذوالقرنین) به همه ی ایرانیان است. اسلام هم احترام به ادیان را تاکید کرده است. اخلاق و منطق هم همین را میگوید. شیعه و سنی و زردشتی و ارمنی نداریم. ایرانیان همه یک پیکره اند و یک سرنوشت مشترک دارند. با مردم منطقه هم همینطور. تاریخ برای عبرت آموزی و «بصیرت» و جبران خطاها و الگوبرداری است. مربوط به گذشته است و جز بدرد کسب تجربه نمیخورد. درود بر همه ایرانیان و مردم کشورهای همسایه که سرنوشت ما و آنها بهم پیوسته است.

چگونگی قتل عمر از زبان سلمان فارسی
ساعت ٥:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٩   کلمات کلیدی:

چگونگی قتل عمر از زبان سلمان فارسی

در ادامه گفتگوهای ثابت بن ارطاه رییس پلیس خفیه معاویه با سلمان فارسی، سلمان به ثابت توضیح میدهد که مابین او و عمر هیچگونه کدورتی وجود نداشت و سلمان خود را حتی مدیون عمر نیز میدید. تا اینکه در سال 23 ه.ق که عمر بتازگی از حج برگشته بود سلمان برای دیدن خلیفه عمربن الخطاب پیش او میرود و آنجا علی بن ابیطالب را پیش عمر میبیند و تصمیم میگیرد که برگردد ولی عمر و علی اجازه دادند تا بنشیند و بحرفها گوش دهد. سلمان فارسی در ادامه به ثابت بن ارطاه میگوید:

« من وقتی دیدم آن دو اجازه دادند... و نشستم و از رخسار خلیفه حس کردم که گرفته خاطر است. از او پرسیدم تو را چه میشود و برای چه اندوهگین هستی و آیا واقعه ای ناگوار برای تو اتفاق افتاده است.

عمربن الخطاب گفت یا سلمان آن چه مرا اندوهگین کرده خوابی است که دیده ام و هم اکنون خواب خود را برای علی (ع) نقل کردم و با اینکه پیغمبر ما گفته که تعبیر خواب موضوعی است پیچیده و هر کس نمیتواند راجع به خوابهایی که میبیند اظهار نظر کند و آنهایی هم که میتوانند اظهار نظر کنند، نباید اظهار نظر یک جانبی بنمایند زیرا مفهوم خوابها جهات گوناگون دارد و بهتر ان است که هرگز کسی خواب خود یا دیگران را مورد تعبیر قرار ندهد. من از خوابی که دیده ام وحشت دارم... سه شب پیش در خواب دیدم که خروسی سرخ رنگ با چشمهای وحشت انگیز مرا مینگریست و منقاری بزرگ داشت. وقتی بمن نزدیک شد من خواستم خود را از او دور بکنم ولی نتوانستم و آن خروس بمن حمله ور گردید و با منقار خود آنقدر بر صورتم زد که خون از صورتم جاری گردید.... و بامداد روز دیگر خواب شب گذشته را فراموش کردم. شب بعد باز همان خروس وحشت انگیز را دیدم... که وحشت انگیزتر بود. دیشب برای سومین مرتبه آن خروس را در خواب دیدم... و یقین حاصل کردم که مرا بقتل خواهد رسانید... من درد منقارهای او را حس میکردم و آنگاه خون از صورتم جاری گردید... و بیدار شدم. و چون سه شب متوالی آن جانور را در خواب دیده ام، بعید میدانم که امشب و فرداشب بتوانم بخوابم و چنین استنباط میکنم که مرگم نزدیک است.

علی مرتبه ای دیگر عمر را تسلی داد و به او گفت که نباید برای خواب دیدن ارزش قائل باهمیت گردید.... من نیز قدری خلیفه دوم را تسلی دادم و آنگاه از علی(ع) و خلیفه خداحافظی کردم...

 

                                                  .......................................................

ابو لولو (پیروز نهاوندی) غُلام مُغیره

بدوران عمر بن الخطاب، مغیره بن شعبه حاکم یکی از ولایات بین النهرین که قسمتی از آن ولایت نیز در ایران بود بهمراه برده اش (غلامی ایرانی) بنام ابولولو وارد مدینه شد تا به خلیفه گزارش حوزه حکمرانی خود را بدهد (توضیح- ابولولو نام عربی است در صورتی که آن مرد ایرانی بوده و نام فارسی داشته ولی تواریخ اسم فارسی وی را ذکر نکرده اند(؟!) و او را با اسم ابولولو معرفی کرده اند- ذبیح الله منصوری). مغیره بعد از دو ساعت مذاکره با عمر از اتاق خارج میشود و مذاکره به روز بعد تجدید میگردد. ولی ابولولو در اتاق با عمر تنها میماند و چون گمان میکرد که عمر خواهان عدالت و برعلیه ظلم است پیش او بدادخواهی برخاست ولی عمر کاری از دستش ساخته نبود و بعد از رفتن ابولولو، «عمربن الخطاب خلیفه به اهل خانه خود گفت که این مردی که اینک از اینجا بیرون رفت کلامی بر زبان آورد که تهدید بقتل بود. ولی آن تهدید را صریح نگفت بلکه با کنایه بر زبان آورد بطوریکه نمیتوان بمناسبت تهدید بقتل کردن او را مجازات نمود.»

حال این حکایت را از زبان سلمان فارسی در گزارش ثابت بن ارطاه میخوانیم:

«روز بعد من (سلمان فارسی) از تیمچه بازرگانان مدینه عبور میکردم و در آنجا ابولولو را دیدم و چون فارسی بود با وی شروع به صحبت کردم. معلوم شد مولایش (مغیره بن شعبه برده دار) او را به تیمچه فرستاده تا از آنجا چیزی خریداری نماید. من از اوضاع ایران از او پرسش کردم و بعد اظهار نمودم که شنیده ام از مولایش نزد خلیفه شکایت کرده است. ابولولو گفت بلی و آنگاه شرح مذاکره خود را با خلیفه دوم بشرحی که من اکنون برای تو ای ثابت بن ارطاه نقل میکنم، برای من نقل کرد. پرسیدم برای چه از مولای خود به خلیفه شکایت کرد. ابولولو گفت مغیره حاکمی است که از طرف خلیفه گماشته شده و من میباید به خلیفه اطلاع میدادم که گماشته او مردی است ستمگر. اگر من این موضوع را به اطلاع خلیفه نمی رسانیدم فکر میکردم که او از ظلم حاکمی که گماشته اطلاع ندارد. ولی چون اینک به خلیفه شکایت کرده ام میدانم که عمربن الخطاب از ظلم حاکمی که خود نصب کرده مستحضر است و با اینکه میداند وی نسبت بمن ستم میکند جانب او را میگیرد و به او حقّ میدهد که نسبت بمن ظلم نماید.

من میدانستم که عمربن الخطاب برای چه جانب مغیره بن شعبه را گرفته زیرا وی مولای ابولولو بود و در مورد غلام خود اختیار کامل داشت. ولی ابولولو نمیتوانست این موضوع را بفهمد و تصور میکرد که عمربن الخطاب تعمّد دارد که از یک ستمگر حمایت نماید.

من در صدد برآمدم که برای ابولولو توضیح بدهم و به او بفهمانم که اعراب، یک مولی (سرور، برده دار) را صاحب اختیار مطلق برده یا بردگان وی میدانند و بردگان نمیتوانند از اجرای دستورهای مولی سرپیچی نمایند. لیکن ابولولو چون از مقررّات غلامی در عربستان بخوبی اطلاع نداشت توضیحات مرا نمی فهمید.

در آن روز من مدت یکساعت با ابولولو صحبت کردم بی آنکه بتوانم وی را متقاعد نمایم که خلیفه از مولای او جانبداری نکرده بلکه از مقرّرات عمومی اعراب راجع به بردگان پیروی کرده، او حرف مرا نپذیرفت و از من جدا شد و رفت.

در آن روز من تصور نمیکردم که او ممکن است مبادرت بقتل عمربن الخطاب کند. ابولولو بظاهر مردی آرام بنظر میرسید و وقتی راجع به خلیفه دوم صحبت میکرد، حتی یکبار اثر خشم در قیافه اش نمایان نشد و آرام تکلّم میکرد. در موقع خداحافظی به او گفتم امیدوارم که باز او را در مدینه ببینم و ابولولو گفت بعد از این سفر، دیگر تو مرا در مدینه نخواهی دید.... یکروز بعد از مذاکره من با ابولولو، در مدینه شایع شد که چون خلیفه از خدمات مغیره بن شعبه راضی میباشد تصمیم گرفته که او را به حکمرانی جزیره (شمال بین النهرین) برگزیند و این برای مغیره بن شعبه موفقیت و افتخاری بزرگ بود زیرا آن قسمت از جزیره که جزو قلمرو اسلام بشمار میآمد یک کشور محسوب میگردید.

من چون متصدی ساختن شهرهای کوفه و بصره بودم و از اوضاع بین النهرین اطلاع داشتم میدانستم که در جزیره شهرهای بزرگ وجود دارد که ایرانیان آنها را ساخته اند و بعضیها از حیث زیبایی بهترین شهر جهان است و نیز میدانستم در شمال جزیره قبایلی سکونت دارند که دین اسلام را نپذیرفته اند و هنوز هم حکمرانان عرب نتوانستند آنها را مسلمان کنند و بعضی از اوقات آن قبایل بشهرهای جزیره هجوم میآورند و لذا حکمرانان جزیره باید دلیر باشند و جنگجو تا بتوانند جلوی قبایل مزبور را بگیرند... من خود مغیره بن شعبه را نمی شناختم ولی از روی گفته های کسانیکه وی را می شناختند می فهمیدم که وی مردی نیست که بتواند جلوی قبایل جزیره را بگیرد... ای ثابت پسر ارطاه تو اگر سفری بجزیره بکنی میتوانی آن بلاد زیبا را ببینی که بدست معماران ایرانی ساخته شده...

و بطوریکه من مطلع شدم روز بعد ابولولو باز نزد خلیفه عمر رفت و باو گفت من از مغیره نزد تو شکایت کردم... لیکن تو بعوض اینکه از من رفع ظلم کنی قصد داری که مقام او را بالا ببری. عمر گفت من او را هنوز حاکم جزیره نکردم و اگر میکردم دلیل بر این نبود که بتو ظلم شده است... ابولولو دیگر چیزی نگفت و عمر را ترک کرد و رفت. عمر که مردی راستگو بود، حقیقت را به ابولولو گفت و تا آن روز فرمان نصب مغیره را بحکومت جزیره صادر نکرد و بعد هم فوت نمود و آن فرمان صادر نشد. سه روز بعد از اینکه من ابولولو را در تیمچه بازرگانان مدینه دیدم، هنگامی که در خانه بودم صدای همهمه را شنیدم.

من... درب خانه را گشودم و مشاهده کردم که عده ای در کوچه میدوند. از آنها پرسیدم چرا میدوید و کجا میروید؟ یکی از آنها در حالیکه میدوید گفت خلیفه را کشتند. پرسیدم که او را کشت؟ آن مرد بی آنکه درنگ نماید جواب داد میگویند یک غلام او را کشته است. من از خانه خارج شدم و مثل دیگران بسوی مسجد مدینه براه افتادم.

 

خدایا از تو سپاسگزارم که بدست یک مجوس بقتل رسیدم نه بدست یک مسلمان

هنگامیکه به مسجد رسیدم مشاهده کردم که عمربن الخطاب را روی یک تخت روان نهاده اند و از مسجد خارج میکنند تا بخانه اش ببرند... من وارد مسجد گردیدم  و مشاهده کردم که نزدیک محراب مسجد، زمین مستور از خون است و جنازه مردی هم در آنجا بر زمین دیده میشود. با اینکه جنازه مزبور خون آلود بود، من در نظر اول آن را شناختم و دانستم ابولولو است. از کسانیکه در مسجد بودند پرسیدم این واقعه چگونه اتفاق افتاد؟ چند نفر از مومنین ... و یکی از آنها چون بهتر از دیگران واقعه را دیده بود چنین گفت:

امروز قبل از اذان وارد مسجد شدم و هنوز کسی برای نماز خواندن نیامده بود... من از فرصت استفاده نمودم و بهترین مکان را که پشت سر خلیفه باشد برای نماز گزاردن انتخاب کردم. آنگاه صدای اذان برخاست و مومنین برای نماز وارد مسجد شدند... و صف اول بسته شد و عقب ما صف دوم و سوم بسته شد... خلیفه عمر وارد مسجد شد و بمسلمین سلام کرد و در جای خود و در مقابل من نشست... و از من پرسید حالت چگونه است؟ گفتم ای خلیفه بحمدالله سالم هستم. سپس از آنهاییکه در صف اول بودند احوالپرسی کرد و نماز شروع گردید... و رکعت سوم رسید و من مشغول گوش دادن به سوره فاتحه بودم که دیدم شخصی از طرف چپ صف اول سر بدر آورد و از جلوی نماز گزاران گذشت و بمن نزدیک شد. من حیرت کردم... و یک مرتبه دیدم از زیر لباس خود دشنه ای بیرون آورد و محکم بر پشت عمربن الخطاب زد... وقتی آن مرد ضربت اول را بر پشت خلیفه وارد آورد عمربن الخطاب میگفت اهداناالصراط المستقیم. ضارب ضربت دوم را وارد ساخت و عمر همچنان مشغول خواندن نماز و دنباله سوره فاتحه بود... چون ناله ای از دهان عمر خارج نمیشد ما تصور میکردیم که آن مرد با خلیفه شوخی میکند و شاید دیوانه میباشد... و من چند بار از دهان عمربن الخطاب شنیده ام که گفته بود اگر در موقع نماز ضربت شمشیر هم بر شما وارد بیاید، نباید نمار را بشکنید و خود او در آن روز نشان داد که بآنچه میگوید عقیده دارد، زیرا ضارب شش مرتبه دشنه خود را در پشت خلیفه فرو کرد و عمربن الخطاب نماز را نشکست.

بعد از ضربت ششم، خلیفه نتوانست برکوع برود و بر زمین افتاد... و من دیگر نتوانستم خودداری کنم و نماز را شکستم و فریاد زدم ای کافر چه کردی و از عقب طوری قاتل را بغل کردم که دو دستش از کار افتاد. دیگران هم مثل من نماز را شکستند و به قاتل هجوم آوردند و کسانیکه با خود دشنه داشتند به او حمله ور شدند و کسی نمی شنید که عمر چه میگوید و همه میخواستند قاتل را به کیفر برسانند.... بعد از اینکه ضارب بر زمین افتاد و بقتل رسید وی را شناختند و گفتند که او ابولولو غلام مغیره بن شعبه میباشد و اسلام نیاورده بلکه از مجوسان است. آنوقت ما بسوی عمربن الخطاب رفتیم و دیدیم هوش و حواس دارد و گفت چرا نماز را شکستید؟ من گفتم ابولولو غلام مغیره بن شعبه میخواست تو را بقتل برساند. عمر گفت میخواستید بگذارید مرا بقتل برساند و قتل من بدست او بهتر از این بود  که شما نماز جماعت را برهم بزنید... عمر چشمها را متوجه آسمان کرد و گفت خدایا از تو سپاسگزارم که بدست یک مجوس بقتل رسیدم نه بدست یک مسلمان و اگر یک مسلمان مرا کشته بود هرگز تسکین نمی یافتم که چرا یک مومن مسلمان بسوی مومن دیگر مسلمان شمشیر یا خنجر کشیده است...

مدت سه روز عمربن الخطاب در خانه تحت مداوا بود و علاوه بر پزشک عرب، یک موبد ایرانی وی را معالجه مینمود. در آن موقع عده ای از ایرانیان در مدینه میزیستند و همه صنعتگر بودند(و برده و غلام) و بعد از اینکه اعراب بر ایران غلبه کردند صنعتگران مزبور را از ایران کوچانیدند و بمدینه منتقل کردند زیرا اعراب از لحاظ صنعتگر فقیر بودند و عده ای از ایرانیان نیز در بیت المال امور حسابداری را اداره میکردند و عده ای از صنعتگران ایرانی در مدینه همچنان مجوس (منظور آنموقع اعراب "ایرانی آتش پرست" بود) بشمار میآمدند و دین اسلام را نپذیرفتند. موبدی (زرتشتی) که در مدینه عهده دار مداوای عمربن الخطاب بود قبل از اینکه به عربستان بیاید در جیجست واقع در کنار دریائی بهمین نام (دریاچه رضائیه) که زادگاه پیغمبر ایرانیان میباشد میزیست و در هنگام فتح مدائن (تیسفون) در این شهر بود که بعدأ به مدینه منتقل شد....

من (ثابت بن ارطاه رییس خفیه معاویه) صحبت سلمان را قطع کردم و به او گفتم که تو مردی هستی بسیار محترم و از مقربان پیغمبر و نزد ما خیلی عزت داری... آنچه من میخواهم از تو بفهمم مسائلی است مربوط به ام المومنین عایشه و تو مسئله قتل عمر و داروها ایرانی صحبت میکنی و آیا موضوع قتل عمربن الخطاب ربطی به عایشه دارد یا نه؟ سلمان گفت بلی ای پسر ارطاه و من از این جهت موضوع قتل عمر را بمیان آوردم که مربوط به عایشه میشود.

 

قتل عام مجوسان مدینه بتوسط طلحه

ای پسر ارطاه همانطوریکه میدانی سه روز بعد از حمله به عمر، او زندگی را بدرود گفت. اما هنگامیکه هنوز حواس داشت میگفت که نمیباید ابولولو را بقتل رسانید ولی چون او را کشتند، لذا خون من جبران شده و کسی مسئول قتل من نیست و از اطرافیان درخواست کرد که ام المومنین عایشه را بر بالین او بیاورند... ام المومنین وقتی شنید وی را احضار کرده، با شتاب خود را بر بالین عمر رسانید و کنارش نشست ... عمر گفت آرزو دارم بعد از مرگ در جوار رسول الله (ص) مدفون شوم و چون پیغمبر در خانه تو مدفون شده موافقت تو ضروری است. عایشه گفت... من طبق درخواست تو عمل خواهم کرد...آیا فکر جانشین خود را کرده ای؟ عمر گفت من در مسجد بهنگام وصیت از شش نفر نام برده ام ...عایشه گفت ولی نام علی(ع) را قبل از دیگران گفتی. عمربن الخطاب گفت برای اینکه من او را یک مسلمان واقعی میدانم... عایشه گفت اگر علی خلیفه شود افراد قبیله هاشم بر عربستان و تمام کشورهای اسلامی مسلط خواهند شد. عمر گفت... مگر اینکه در بین افراد مزبور کسانی باشند که علی از لحاظ دیانت و امانت و صداقت آنها را برای حکومت بلاد اسلام صالح بداند که در این صورت جائز است.... عایشه گفت آیا فکر مرا کرده ای؟ عمربن الخطاب پرسید برای چه این سوال را میکنی؟ من برای بهبود زندگی تو مساعدت کردم و تو اینک هر سال یکصدوهشتاد هزار درهم از بیت المال مستمری میگیری ولی مستمری سایر زن های پیغمبر (برخی از مورخین زنان عقدی محمد را 9 تن میدانند ولی ابوالفدا مینویسد که حضرت محمد 25 زن گرفت که 14 تن مدخوله بودند حیت ریحانه از یهود/ تاریخ ده هزار سال ایران/ نوشته عبدالعظیم رضائی) سالی دوازده هزار درهم میباشد ... عایشه گفت میدانم علی مستمری مرا قطع نخواهد کرد لیکن از آن خواهد کاست... و در بین کسانی که تو در مسجد برای خلافت از آنها نام بردی من به عثمان بیش از همه اعتماد دارم... و من از تو انتظار دارم ای خلیفه وصیت خود را تغییر بدهی و بجای علی، نام عثمان را در درجه اول برای جانشینی خود برگزینی.... در آن موقع عمر نتوانست جوابی به عایشه بدهد چون حالش طوری بد شد که توانائی حرف زدن نداشت... و عایشه که خسته شده بود از خانه بیرون رفت و طولی نکشید که خلیفه دوم زندگی را بدرود گفت.

بعد از فوت عمربن الخطاب، طلحه که در مدینه بود نزد عایشه رفت و باو گفت ای ام المومنین آیا غیرت تو قبول میکند که یک مجوس خلیفه ما را بقتل برساند و ما دست روی دست بگذاریم و انتقام خون خلیفه را از مجوسان نگیریم؟

عایشه گفت آیا تو میگوئی که باید مجوسان را بقتل رسانید؟

طلحه گفت بلی ای ام المومنین، من میگویم که تمام مجوسان را که در مدینه هستند باید معدوم کرد زیرا در قتل خلیفه شرکت داشتند.

عایشه گفت خود خلیفه گفت که چون ابولولو به قتل رسیده، انتقام او گرفته شده و کسی وجود ندارد که مسئول قتل او باشد.

طلحه گفت عمربن الخطاب هنگامی این حرف را زد که از فرط درد و ضعف ناتوان بود... یک غلام نمیتواند به اراده خود بجان خلیفه سوء قصد کند و مجوسانی که در مدینه هستند او را تحریک کرده اند....

عایشه گفت مجوسانی که در مدینه هستند از عمر ناراضی نبودند تا اینکه ابولولو را تحریک بقتل او کنند...

طلحه نتوانست عایشه را برای قتل عام ایرانیان مقیم مدینه با خود موافق کند ولی عده ای از اعراب را با خود موافق کرد. طلحه با سواران خود یکمرتبه به ایرانیان که مشغول کار بودند حمله ور گردید. هر ایرانی که بدست طلحه و سواران او افتاد به قتل رسید و عده ای از ایرانیان گریختند و خود را بیت المال رسانیدند زیرا میدانستند که آنجا مکانی امن می باشد. یکی از کسانیکه بدست طلحه مقتول شد همان موبد بود که عمربن الخطاب را تحت مداوا قرار داد. طلحه و سوارانش همینکه فهمیدند که عده ای از مجوسان گریخته و به بیت المال پناهنده شدند تصمیم گرفتند به آنجا حمله ور شوند و حسابداران ایرانی بیت المال را بکشند. اگر علی بداد مجوسان نمی رسید طلحه و سربازانش همه ایرانیان را در بیت المال بقتل میرسانیدند...

قبل از اینکه علی برای حمایت از جان ایرانیان مجوس به بیت المال برود و طلحه و سوارانش را از آنجا برگرداند عده ای از سواران او بخانه من (سلمان فارسی) آمدند و گفتند اگر تو مسلمان نبودی تو را هم مثل سایر ایرانیان مجوس بقتل میرسانیدیم ولی چون مسلمان هستی اینک از قتل تو صرف نظر می کنیم و در عوض تو را محبوس مینماییم تا اینکه تکلیف آینده تو معلوم شود!

گفتم من مرتکب چه گناه شده ام که میخواهید مرا محبوس کنید؟

سواران طلحه گفتند گناه تو این است که در قتل عمر دست داشته ای و عده ای تو را دیدند که در تیمچه با ابولولو صحبت میکردی و بدون تردید تو و او مشغول توطئه برای قتل خلیفه بودید.

گفتم بر حسب تصادف با او برخورد کردم... و او بمن گفت که نزد خلیفه رفته و از مولایش که ماهی یکصد درهم نقره از او مطالبه میکند شکایت نموده و خلیفه مطالبه مغیره بن شعبه را امری عادی دانسته و به او گفته چون دارای چند صنعت است میتواند ماهی یکصد درهم نقره بمولای خود بپردازد. من خدا را گواه میگیرم که در آن روز من نمیدانستم که او قصد دارد خلیفه را بقتل برساند و اگر پیش بینی میکردم که وی قصد دارد خلیفه را بقتل برساند بطور حتم او را منصرف مینمودم.

سواران طلحه توضیح مرا نپذیرفتند و مرا حبس کردند. ولی علی بعد از اینکه ایرانیانی که به بیت المال پناهنده شده بودند از مرگ نجات داد مرا نیز آزاد کرد و اگر علی مرا آزاد نمیکرد شاید طلحه مرا بیگناه بقتل میرسانید... بعضی از اعراب مسلمان شهرت دادند که ام المومنین عایشه، طلحه را وادار کرد که ایرانیان مجوس را قتل عام نماید ولی عایشه برخلاف شهرتی که داده شد خواهان مرگ مجوسان نبود و پس از اینکه شنید که عده ای از ایرانیان بقتل رسیده اند متأسف گردید.

 

منبع:

"عایشه بعد از پیغمبر"/ پژوهشی از سروش آذرت

                           .......................................................

 

با تشکر از سایتهای "لغت نامه دهخدا" و "تالار گفتمان کانون فرهنگی رهپویان وصال" و "کاشان نیوز" و سایت "نهاوند دروازه تمدنها"

و سایت"عاشقان راه حسین" و "شیعه نیوز"/ سایت خانه و خاطره/ سروش آذرت/ اردیبهشت ماه 1389 خورشیدی/ 2010 میلادی

 http://www.zinati.de/Images/Images/Abu%20Lolo%20Piruz%20Nahawandi.htm